مرتضى مطهرى

356

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

هستند از اشياء ديگرو آن مركبات مركبند از چند چيز ديگر ، پس در نهايت امر بايد يك عناصر اوليه‌اى باشد كه مركبات از آنها ساخته مىشود و آن بسائطى كه مركبات از آنها ساخته مىشود نامش « عنصر » است ؛ منتها بشر گذشته در تحليلهاى خودش ، در تجربه‌هاى خودش ، در تجزيه‌هاى خودش آخرين حدى كه به آن رسيد آب بود و هوا و آتش و خاك ، چون اينها را ديگر قدرت نداشت تجزيه كند كه بفهمد آب هم تازه خودش عنصر نيست ، مركب از دو امر بسيطتر است . اين اشتباه است اما اشتباهى است كه منطق بشر ، بشر را به اين اشتباه كشانده ، نه يك علت اجتماعى از قبيل علل پيدايش نحوست سيزده ، شوم بودن صداى كلاغ و امثال اينها . يا مثلًا هيئت بطلميوس كه امروز غلط شناخته شده ، بيش از دو هزار سال هم بر جهان حكومت كرده است . چرا بشر آمد معتقد شد به اين كه زمين مركز عالم است و ستارگان از جمله خورشيد به دور زمين مىچرخند ؟ اين را ما نمىتوانيم تعليل روان شناسانه و روان كاوانه يا جامعه شناسانه بكنيم كه مثلًا پس رانده شدن عوامل جنسى سبب شد كه بشر چنين فكرى بكند ؛ نه ، بشر در رابطهء زمين و آسمان هميشه فكر مىكرده ؛ وضع زمين را مىديده ، وضع آسمان را مىديده ، شب را مىديده ، روز را مىديده ، فصول مختلف سال را مىديده . انسان زمين را مىبيند ، فكر مىكند ساكن است ، بعد مىبيند كه خورشيد مىآيد از بالا سرش رد مىشود . بعد هم ديدند كه ماه يك حركت مخصوص به خود دارد ، خورشيد يك حركت ديگرى دارد ، حركت مثلًا ماه كندتر است ، در 24 ساعت و 40 دقيقه مثلًا از افق تا افق طى مىكند ، [ خورشيد ] در 24 ساعت . باز حركت فلان ستارهء ديگر [ را ديدند . ] بعد هم توانستند با حسابهايى بُعد و قرب‌ها را به دست بياورند . آن وقت آمدند آن فرضها را كردند . تمام اينها ريشهء منطقى دارد ، مىخواهد منطقش درست باشد مىخواهد غلط باشد . در باب پيدايش فكر « خدا » اگر هيچ منطقى ، ولو در حد يك منطق غلط ، يعنى هيچ انگيزهء عقلانى وجود نمىداشت جاى اين فرضيه‌ها بود . ولى وقتى كه انگيزهء عقلانى به هر حال وجود داشته است و خود شما هم نمىتوانيد اين مطلب را انكار كنيد پس جاى اين نيست كه ما دنبال اين فرضيه‌هاى نامربوط برويم . بشر وقتى كه خودش را يك امر حادث مىبيند يعنى فكرش به اين قدر مىرسد كه من نبودم بعد پيدا شدم ، آن يكى هم نبود بعد پيدا شد ، آن چيز ديگر هم نبود بعد پيدا شد ، بعد هم فكرش به مجموع همهء اشيائى كه نبوده‌اند و بعد پيدا شده‌اند [ منتقل مىشود ، از آنجا به موجودى كه هميشه بوده است و پديدآورندهء آن اشياء است پى مىبرد . ] همان داستان حضرت ابراهيم است : من نبودم پس مرا ستاره به وجود آورد . آن هم كه مثل من است . پس ما را ماه به وجود آورد . آن هم كه در گردش و متغير و مثل من است . پس همهء ما را خورشيد به وجود آورد . آن هم كه مثل من است . يك دفعه مىگويد پس همه يك جا [ به وسيلهء يك موجود غيرمتغير به وجود آمده‌ايم . ] اين يك منطق عقلانى است . يا اين نظامات فوق العاده‌اى كه بشر در اين موجودات